پناهنده آسمان

من در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم که از تراکم اندیشه های پست تهی باشد

پیام هایی از حضرت فاطمه (س)

 

پس خداوند ایمان را واجب گردانید برای پاک شدنتان از شرک

ونماز را واجب گردانید برای دور کردن شما از نخوت وخودپرستی

وزکات دادن را برای پاکیزه کردن جان وافزون روزی

وروزه را برای استوارکردن اخلاص

وحج را برای برپاداشتن دین

وعدل را برای آراستن وپیوستن دل ها

وپیروی از مارا برای ایجاد نظم در امت

وامامت مارا برای ایمنی از تفرقه وپراکندگی

وجهاد را برای عزت وسرافرازی اسلام

وشکیبایی را برای نیل به اجروپاداش الاهی

وامربه معروف را برای سودو مصلحت مردم

ونیکی به پدرو مادر را برای محفوظ ماندن از خشم پروردگار

وپیوند خویشاوندی را وسیله ای برای افزودن خیروبرکت

وقصاص را برای پیشگیری از ریختن خون ها

وبه جای آوردن نذر را برای رسیدن به آمرزش خدا

وپردادن پیمانه ها را برای جلوگیری از کم فروشی

منع شرابخواری را برای پاکی از پلیدی ها

وترک دزدی را برای ایجاد عفت وامنیت عمومی

وحرمت شرک را برای اخلاص در عبودیت.

(کتاب فاطمه الزهرا (س)  پاسخ هاو پیام ها_محمد مهدی رضایی)

 

   + مسافر ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظردوستان()

شروع خوب

اندوه دلم بهانه ای شدبرای درک حقیقت چشم باز کردم ودیدم نور بودو معنویت فضا پر بود از صداقت ومهربانی به خیالم رسید در رویایی کودکانه شناورم چه اندیشه آرام وزیبایی

حقیقت آن بودکه بیدار تر از هر لحظه عمرم بودم واین غم سوختن شمع وجودم بودکه مرا تا درک حقیقت می کشاند ومعلق ماندم در بودن ونبودن در هستی ونیستی

در تمام بودن ها ونبودن هایم بر من چه می گذشت؟

میگشتم در ماندن ورفتن!

وماندم در رویای کودکانه ام و متولد شدم از اندیشه ای نو واز آن پس هر روزو هر لحظه شروع میشوم  وبه پایان نمیرسم

 

 

   + مسافر ; ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱
comment نظردوستان()

نماز

باغ بود و دره ،چشم انداز پر مهتاب.

ذاتها با سایه های خود هم اندازه.

خیره در آفاق واسرار عزیز شب،

چشم من ; بیدار وچشم عالمی در خواب.

نه صدایی جز صدای رازهای شب،

وآب و نرمای نسیم و جیرجیرک ها،

پاسداران حریم خفتگان باغ،

وصدای حیرت بیدار من (من مست بودم ، مست)

خاستم از جا

سوی جو رفتم ،چه می آمد؟

آب!

یانه ، چه می رفت، هم زان سان که حافظ گفت: عمر تو.

با گروهی شرم وبی خویشی وضو کردم.

مست بودم ،مست سر نشناس ،پانشناس، اما لحظه پاک وعزیزی بود.

برگکی گندم

از نهال گردوی نزدیک;

ونگاهم رفته تا بس دور،

شبنم آجین سبز فرش باغ هم گسترده سجاده.

قبله،گو هر سو که خواهی باش.        

 باتو دارد گفت وگو شوریده مستی;

مستم ودانم که هستم من;

ای همه هستی زتو آیا توهم هستی؟

 

   + مسافر ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠
comment نظردوستان()

نگاه

 

 

ادامه مطلب
   + مسافر ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠
comment نظردوستان()

میلاد آدم

 

نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد

حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد

 

                                         فطرت آشفت که از خاک جهان مجبور

                                        خودگری خودشکنی خودنگری پیدا شد

 

خبری رفت زگردون به شبستان ازل

حذر ای پردگیان پرده دری پیدا شد

 

                                     آرزو بی خبر از خویش به آغوش حیات

                                     چشم واکرد و جهان دگری پیدا شد

 

زندگی گفت که در خاک تپیدم همه عمر

تاازین گنبد دیرینه دری پیدا شد

 

     

 

   + مسافر ; ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ دی ۱۳٩٠
comment نظردوستان()
← صفحه بعد